صبح وقتی از خانه بیرون می آیم دلپذیر بودن زندگی را لابلای هوای سرد و نمناک سحرگاهی به درون می بلعم ...
به این فکر می کنم که زندگی برای دلپذیر بودن نباید جور خاصی باشد ...
حتی بین ده ها کار عقب افتاده و صد ها آروزی در دوردست ، در لابلای اتفاقات نه زیاد خوب ، حرفهای زشت و زننده و تحقیر آمیز رسانه ها ، بین تلفنهای که از بازار لوازم التحریر مرکز استان همسایه به مضمون " نه " می شنوی ،حتی در بیماری سخت ، در فقدان تنهایی – این یگانه مایه آرامش آدمی - ، حتی در ازدحام دلتنگی برای روزهایی که نمی دانی چگونه رقم خواهند خورد ...حتی وقتی از طرف قراردادت خبر می رسد که باید پول جور کنی تا چکهای امانتی ات به اجراء نرود...
بازهم مطمئنم برای چشیدن طعم دلپذیر زندگی چیزی کم نیست ...
زندگی با یک شب بیدار ماندن و کتابی را خواندن- کتابی خاص - ...
مرتب کردن ریخت و پاشها و دور ریختن اشیاء اضافه ...
با کشیدن دستمال نمناک روی میز غبار گرفتهء تحریر ...
با شنیدن صدای قروچهء روزنامه باطله ها روی شیشه ...
با کنار زن پرده از مقابل پنجره در نیمه شب و لمس نور مهتاب بر بازوانت...
با باز کردن لای پنجره برای صبح بخیر گفتن به هوای سرد و پر طرب سپیده دم ، که از لای درز پنجره اول از همه روی انگشتان پاهایت می لغزد و بعد نفوذ میکند تا مغر استخوانت ...
زندگی با داشتن یک دفتر بزرگ ِ خاص ، که روزی چندین و چند بار تعداد ورقهای نوشته شده اش را می شماری تا به ده برسد...
زندگی با اراده برای ساختن همه چیز از نو ...
یا تعمیر همه چیز مثل روز اول ...درست مثل سروته کردن دوچرخهء کودکی ات روی صندلی اش برای گرفتن پنچری ِ ریزی که عصر روز گذشته تو را از قطار دوچرخه محله جا گذاشته است ...
زندگی با اینهاست که دلپذیر و دوست داشتنی می شود...

* زندگی را با معجون حادثه های تلخ و شیرینش باید سرکشید ، مست شد ، مستی کرد ...
**بعدن نوشت!!! با تشکر از ؛ صپل شتر سخت رندنده زمین را (
دوست دارم رها شوم ...
از هرچه که همچون پرده ای سپید و ضخیم روبروی چشمانم کشیده شده است...
این سپیدی یکدست و شفاف چنان دل انگیز است که احساس نمی کنی این کرباس ضخیم چقدر دلتنگ کننده است و پرده ء ضمخت و بی روحی روی حقایق اطرافت بسته است و مانع رسیدن اشعهء گرم ونافذ خورشید به نی نی ِ تاریک چشمانت می شود...
دلم هوای تازه می خواهد...
هوای تازه...

این بیماری ، این سینهء خس خس کنان و این نفسهای آرام...این رفلکس های سنگین و چرت آلود و تاخیری ...
پلکهای خسته ای که نای باز شدن ندارند... سری که کمی اگر توجه بیشتری مبذول وجودش کنم تمام روز را باید گیج و وویج برود...نبضی که از فرط سنگینی و دردآلودگی در شقیقه هایم ذُق ذُق می کند ...
انگشتهایی که به کندی روی کیبورد می خزند... هذیانهای تب زده ای که گاهی سراغم رامیگیرند... خوابهای آشفتهء آدمهای قدیمی ، کسانیکه شاید اقلا دوازده سیزده سالی هست که اسمشان هم جایی برده یا شنیده نشده اند...صحنه های بسیار قدیمی، کهنه و بقول خودمان سیاه و سفید...
همه اش چند روزیست که زندگی را به یک فانتزی کوتاه ِ شیرین بدل کرده است...می دانم خیلی زود همه چیز به حالت عادی و تکراری خودش باز خواهد گشت و من این فرصت پنهان در لابلای سرنگها ی ریز و درشت و قرصهای رنگارنگ را ازدست خواهم داد...
یک حس تنبلی کودکانه که لبریز شیطنت است ...
میان همین کارتونی شدن ، این سکون و طمئنینه کمکم می کند تا بیشتر به خودم و اطرافم توجه کنم ...همهء اتفاقات با سرعت پایین در حال افتادن است ، کلمات با ادب خاصی از روبروی من می گذرند و گاهی هم به ادب کلاهی از سر می گیرند و روز بخیری هم نثارمان میکنند...
صداها از شدت کندی همگی بم و کلفت و گاهی هم کشیده ی شوند...
خود را را با یک جسم غول پیکر تصور؛ که نه ! احساس ! می کنم که بقدر ی دستانش بزرگ و پاهایش قطور و سرش حجیم و سنگین است که تاب و توان به حرکت در آوردنش را ندارم...
و زندگی می شود یک انیمیشن– اسلوموشن ِ جذاب !!!
اما به هر حال روز میگذرد ... بخشی در محل کار و بخشی هم در خواب ...
در یک جمع بندی ساده و شفاف می توان گفت : از کارو زندگی ساقط گردیده ایم !
مدتهاست دلتنگم ، رگ خوابم با هیچ موسیقی ای عجین نمی شود ...
مدتهاست شعر نخوانده ام ، دلم لک زده برای عاشقانه های مصدق ؛ آبی ،خاکستری ،سیاه ...
برای دیوانه وارهای شاملو ...
از قلبم دور شده ام ، زندگی ماشینی نشده است ، اما رنگ و بو و طراوت خود را ندارد ...
غم سنگینی روی سینه ام دارم... غم یک زندگی ... یک فراق ...
ماه هاست بهت زده ام... خشک و بی روح...
نمی دانم شاید درخت وجودم به پایان فصل سرسبزی اش رسیده باشد! ریشه های پوسیده ام دیگر تاب مکیدن آب را تا قلبم ، تا روحم ندارند...
راستش را بگویم ؛ حالم اصلا خوش نیست ، اصلا...
هیچ چیز سر جای خود نیست ، هیچ چیز ... همه چیز ، همه جا ، در هم و بر هم و نا منظم است ...
2-3 سالی می شود که چنین طوفانی زندگی می کنم... حال ملوان دریا زده ای را دارم که مدام دل به دهان دیده بان بسته ، امید به ندای " ساحل ... خشکی ... " دارد و گوشش هر لحظه پاسدار شنیدن صدای مرغان دریاییست که نغمهء ساحل را سر می دهند ...
زندگی به اتاق کوچکی می ماند که پر است از اساسهای ضروری و البته خرت و پرتهای لبریز خاطرات...آنقدر اساس درونش انبار کرده ام که جایی برای خودم نمانده و برای یک لحظه آرمیدن ، یک آن سکوت کردن ، یک غزل نماز خواندن باید ازین اتاق کوچک مشوش از این سراسر ازدهام ثانیه ها بیرون بروم... اما افسوس ...
در همین اتاق ، کنار پنجره سجادهء سبزی پهن است که روزی چند بار ، همان گوشه پرده از رویش می گیرم و از تمام چندین رکعت ، تنها چند واژه را عبادت می کنم ...
آشفتگی و ناراحتی معنای واضحی دارد ، هر چند خوب می دانم که معنای کاملش هنوز این نیست ، اما همین هم سخت است ...
آرزوهای ریز و درشتی که معلوم نیست پشت کدام اساس در این اتاق آشفته پنهان و فراموش شده اند...
نگرانی های کشندهء مدامی که هرگز رهایم نمی کنند ... هرگز ...
حالم خوب نیست ، این یک حقیقت است . این روزها به هیچ چیز جز "مقاومت" فکر نمی کنم ، با تمام وجود دست و پا می زنم و امیدم به ندادی " دیده بان " است... دوست دارم این طوفان به پایان برسد.
تقریبا در این اتاق کوچک پر از اساس و لباس و کتاب و کاغذهای پرینت شدهء دسته بندی نشده و پاره فیشهای دستنوشهء پاکنویس نشده جایی برای یک دم مستی نیست... آری ، چیزی می خواهم... چیزی برای نوشیدن ... برای فراموش کردن ... چیزی از جنس ...
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شور ش
احساس ضعیف بودن ، نه ! اما حقیقت این است که آدمی برای بعضی کارها تنهاست ، و هر چقدر هم که دیگران باشند ، قدرتمند هم باشند ، پررنگ هم باشند ، اما انسان گاهی تنهاست... از آن لحظه هایی که به تنهایی خود پی می برم سخت بیزارم ، اما می پذیرمش ، و با آغوش باز ...
هنوز نمی دانم با آن تنهایی چه باید کرد ... اما با تمام وجود دست و پا می زنم ... با تمام قدرت سینه ام را پیش می کشم و سرم را بالا می گیرم ...
و من هرچقدر که ار تنهایی بنویسم کم است ... تنهایی را تو باید برایم معنا کنی ...
گاهی دوست دارم فریاد بکشم ؛ آهای مردم ، من بریده ام و خسته ام ...
اما غرور ، این جاودان نیرو ، دهانم را می بندد...
و عشق شاید درمانی باشد بر اینهمه درد که هنوز در نُه توی نگاه ساکتم خاموش مانده اند...
اما نمی دانم اگر این روزها عشق به سراغ من آید ، حضورش را خواهم فهمید ؟
آیا در این اتاق طوفان زده ، هیچ جایی برای عشق هست ؟
نمی دانم آیا این روزها اصلا نشانه ها را می بینم ؟
آیا خواهم دید آن نشانه ای را که مرا همسفر نسیم کند ؟
آیا گونه هایم و موهای همیشه بی سامانم هنوز یادشان هست لطافت نسیم را ؟
آیا طراوت باران را بر لبانم در پاییز خواهم شناخت ؟
و آیا یادم خواهد افتاد زیر برگریزان درختان پاییز باید برهنه شوم و دستانم را بر خاک نمناک پای گلدانهای باران خورده بکشم ؟
نمی دانم آیا در این اتاق پر از اساس برای یک درخت چنار ب____________زرگ ، یک رودخانه ء باران زده ء خروشان ، یک خیابان پوشیده از برگ چنارهای نمناک جایی مانده ؟
و آیا اگر جایی مانده من خواهم توانست آن را بیابم و آیا خواهم توانست کنار زندگی اینها را در اتاق جای دهم و تلفشان نکنم ؟ و یادم باشد که بوی باران بوی تقدس آسمان است ؟
ماه های زیادیست ، خیلی زیاد ، که وسوسه بزرگی قلبم را تسخیر کرده برای ننوشتن و مرا تا مرز هلاکت کشانده ...
و گویا پاییز روح مرا بیدار کرده ، و لباس غیرت بر تن ِ سوار برهنه دست و عریان سینه پوشانده تا این وسوسه مهلک را به زیر افکند ...
اما من هنوز حالم خوب نیست ، و در اوج ضعف و تنهایی و در نهایت ازدهام این اتاق کوچک اسیرم...
تابلوی نقاشی من مجموعه ایست از رنگهای تیره... قهوه ای کمرنگ ، سبز کدر پررنگ ، قرمز کدر رنگ پریده ، کمی سیاه ، خاکستری تیره ، و یک قلموی موشکسته که بی هیچ نظم و هارمونی بر این بوم شب زده می کوبد و لیز می خورد ...
موجودی ضعیف تر و در نهایت ِ نقطه ء نزدیک به سکون از خود سراغ ندارم...
راست گفته اند حرکت دردناک ترین بخش هستی یک انسان است و تغییر همیشه مرگ آور ...

گل نرگس ممنونم که دیگه توی اون جهنم نیستی
ممنونم که دیگه هرگز پاتو اونجا نمیذاری ...
![]()